برای زن فردا...کردیا

 
جشن شکوفه ها...
نویسنده : الهام پاوه نژاد - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧
 

هیچ تصویری تو دنیا قشنگ تر از دیدن خنده ی کودکان نیست..به خصوص اگر این فسقلی ها همشون مثل عروسک لباس های یک شکل  و یک رنگ و کفش و کیف که بوی نو بودنش از یک فرسخی ادمو مست میکنه،پوشیده باشن و تو مدرسه جیغ بزنن...و به ویژه اگه این گردان جوجه ها همشون کلاس اولی باشن!! 

من که امروز به اندازه هزار بار بیشتر از تو و اونا ذوق داشتم و بغض... برای تویی که هر بار تو جمعیت گمت می کردم کتونی های گل دار صورتیت چشمک می زد و من تو هیاهو قربون صدقه ها،برات ضعف می کردم...

خاطره امروز مثل هر خاطره ای که تو برام ساختی ، ابدی شد..اولین روز مدرسه تو با شب تولدم یکی شده. می بینم شوق مدرسه رفتنت با ذوق یواشکی کادو درست کردنت قاطی شده و حتی وقتی می ریم برات کوله پشتی بگیرم بازم حواست هست که یواشکی از خاله و مادربزرگ بپرسی "برای تولد الی چی خریدین؟!"

جشن هفت سالگی تو با آغاز سی و هفت سالگی من برای هردومون تولدی دوباره است..اما با سی سال فاصله...

 


 
 
قیصر امین پور
نویسنده : الهام پاوه نژاد - ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧
 

سالها سال مردم

تا اینکه یک دم زندگی کردم...

تو میتوانی ، یک ذره ، یک مثقال ،

مثل من بمیری ؟!


 
 
مرگ پایان کبوتر نیست....
نویسنده : الهام پاوه نژاد - ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٧
 
  • نزدیک ساعت شش رسیدم به خیابان 16 آذر و با اینکه پایین تر هم جای پارک هست همون وسط ها ماشینو پارک کردم.و پیاده به سمت تالار مولوی راه افتادم...نمیتونم.نمیتونم هیچ وقت ازین خیابان رد بشم و به 16/17 سال قبل برنگردم و یاد خاطره های دانشجویی و پیاده روی های گروهی در این خیابان نیفتم..امروز مراسم یاد بود(( رامین سلیمان پور )) طراح صحنه ،بود..
  • مرگی ساکت و مظلومانه، به اندازه حضور نجیبانه اش در حرفه ی بی رحم ما..بعد از اون پیاده روی،دیدن آن همه آشنا و دوست و هم دوره همان زمان خیلی عجیب نبود..چون رامین هم جزئ از همان خاطرات بود و هست..دوره ی طلایی دانشجویی..دنیای بزرگی آرزوها و ایده آل ها و حقارت مشکلات و موانع ! بعد افطار ،قبل از شروع مراسم ،دستگاه ویدئو پروژکشن بازیش گرفت و تصویر ها رو پخش نمیکرد و آقای اصغر فرهادی که کارگردانی مراسم و ساخت فیلم به عهده اش بود ،حسابی کلافه شده بود...برام جالب بود که در لحظه همه دست به تلفن  شدن برای پیدا کردن یک دستگاه سالم تا مبادا مراسم از دیدن فیلم زیبا و شاعرانه ،محروم...کاش این همبستگی هم در زمان حیاتش ،برای کمک به مشکلاتش و مهجور نماندنش اتفاق میفتاد،شاید...
  • بالاخره دستگاه درست شد و مراسم با تاخیر آغاز و تصویر و خاطره و شعر و کلام و آه و صدای هق هق های خفه و ناله های مادر داغدارش در سالن پیچد...
  • نمیدونم..همانطور که نتونستم برای گفتن چند کلمه در فیلمش برم،الآن هم احساس بد و بغضی که دارم مربوط به اینه که خوب بعدش ؟؟؟!!!
  • همه تلاش کردن مراسمی خوب برایش بگیرند و حق مطلب را ادا کنند ولی حالا چی؟ از عمو خسرو احمدی که همه جوره سنگ تمام گذاشت تا باقی..ولی فکر میکنم این داغ فقط برای مادر و پدرش خواهد ماند..واقعیت تلخی در این تابو وجود دارد...همه به نوعی و شکلی میتونن با مرگ بزرگتر ها و مسن هاکنار بیان ولی وقتی خرق عادت میشه..خدا به بازمانده ها صبوری بده...
  • قبل از شروع مراسم به آناهیتا اقبال نژاد گفتم میای بریم توی سالن انتظار بشینیم ؟ و رفتیم..عاشق سالن انتظار مولوی هستم.در هر وقت سال و هر ساعت روز که اونجا بشینی ،انگار وسط آبان و آذره!! شیشه قهوه ای پنجره هاش همیشه آدمو به پاییز پرت میکنه و پاییز که دیگه حرفش گفتنی نیست..و هردومون چشم دوختیم به چشم انداز بیرون و دانشجوهای امروزی و هردومون فلاش بک زدیم به دانشجویی خودمون و اون سالها و اون روزا..میدونم خیلی ازین شاخه به اون شاخه پریدم..شاید اینم بدلیل خرابی و آشفتگی ذهنی و بغضیه که الآن دارم..که نمیتونم متمرکز باشم...که نمیتونم نگم مرگ در یک قدمی ماست...قدر هم رو بدونیم و عاشق بمونیم...نمیتونم نگم..

 
 
سر آغاز
نویسنده : الهام پاوه نژاد - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧
 

سلام.

درست ۶ سال از آخرین باری که برایت نوشتم میگذره...کار ,دوندگیهای روزمره ,دغدغه ها و...همه و همه منو از نوشتن دور کرد...نمیدونم چی مجبورم کرد دوباره به سمتش بیام..شاید دیدن رشد تو..شاید پذیرش واقعیت ها وشاید هم  دلتنگی ...برای همین فکر کردم بایدباز بنویسم..برای تو..برای تویی که روزی ،در آینده ایی نه چندان دور ،هم گذشته ها را میتونی بخونی و هم حال را...میدونم که بخشی از این یادداشتها حتما خیلی شخصی خواهد بود ولی چه باک...من که فکر میکنم تمام آدمهای روی کره زمین ،با هر جنس و نژاد و ملیت و قومیتی ،تجربه ها و دردها و لذتهای مشترکی دارن.برای همین بارهای بار خودمون رو توی شعر و فیلم و تاتر و کتابهاو نوشته های دیگران جستجو میکنیم..

هنوز نمیدونم سمت و سوی این بلند فکر کردن ها قراره به کدام سمت بره ! میتونه از گپ و درد و دل شروع بشه تا خاطره و خبر و چند خط شعر...

به هر حال آنچه که قطعیه، اینه که مخاطب اصلی این مجموعه تویی...تو  دخترک کوچک...تویی که کنارت دوباره بزرگ میشوم..تو ...کردیا...دخترم..برای من ،تنها زن فردا....