برای زن فردا...کردیا

 
" سوال های بی جواب یا اضطراب های تکراری تاریخ "
نویسنده : الهام پاوه نژاد - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸
 

سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت.

با پدر و مادرم در پیکان سبز رنگمان از کوچه پس کوچه های شهر به سمت خانه در حرکت بودیم. اکثر خیابان های شهر درگیری بود و پدر سعی می کرد مسیرها را میان بر برود تا با هجوم مردم و پلیس مواجه نشویم. به کوچه ی منتهی به  خیابان ولی عصر فعلی، پایین تاترشهر عزیز رسیدیم که ناگهان دیدیم تمام مغازه ها و فروشگاه های روبه رویمان، پاتوق و تفرج گاه کودکی هایم در دست مردم خشگین و پلیس در حال مقاومت، در حال خورد شدن ونابود شدن است.مادرم سعی کرد منو پشت صندلی ماشین پنهان کند تا شاهد این تصاویر نباشم و صدمه فیزیکی نبینم.اما غافل از صدمه روانی آن که منجر به کابوس های شبانه و ترس ها و اضطراب ها و نخوابیدن ها و در خواب راه رفتن ها و ...شبانه ی من شد.

یک سال بعد،  هشت ساله ام و کلاس سوم دبستان. اون روزها فکر می کردم زمان عنصر مهمی است و باید هر چه سریع تر دوران تحصیل را بگذرانم برای همین کلاس دوم را تابستان خواندم . بله هفده سالگی دیپلم گرفتم ولی دو سال پشت در سربی کنکور منتظر ماندم! بگذریم. زنگ تفریح نفهمیدم چی شد که عده ای از بچه های کلاس (بعد ها فهمیدم به تحریک معلم محترمی) سرم ریختند و منو به جرم این که پدرم بازنشسته "ارتش" بود کتک زدند!

یادمه دستی که مادرم بود و معلم همان مدرسه، به کمک همکارانش منو از اون وضع نجات دادند! چند روز بعد که مصادف با روز ارتش بود به جبران و آشتی، سر صف مراسم صبحگاهی اسباب بازی بهم هدیه دادند! یک تانک سبز ارتشی!

اون روزها هیچ وقت نفهمیدم چرا مردم و پلیس با کتک و درگیری و تخریب با هم بر خورد می کنند.نفهمیدم چرا و به چه جرمی کتک خوردم، ولی تا همین امروز که مادر هستم و زنی سی و هشت ساله، اضطراب و ترس هایش هنوز در جانم ریشه دارد و می بینم چطور من و هم نسلانم در تهاجم آن خشونت ها به کجا رسیدیم.

اتفاق های این دوران و خاطره همین هفته ی گذشته منو به یاد آن روزها انداخت.

هفته ی گذشته در سفر خارج از وطن  بودیم، روزی با هم در خیابان قدم می زدیم که هردو ازسر و صدایی عجیب و آهنگین تکان خوردیم و به دنبال رد صدا به میدان گاه شهر رسیدیم.

جمعیت پلیس و ماشین های آماده باش  و مردم عصبانی، تو را آن چنان هراسان کرد که دستم را کشیدی و می خواستی راه را عوض کنیم. من برای مبارزه با این ترس تازه نشسته در جانت، دلداریت دادم و گفتم :

" دخترم، مسیرمان همینه . چیزی نیست عزیزم اینها کارگرانی هستند که با لباس کار برای اعتراض به وضعیت شغلی  و مالی اشان آهنگی شبیه به مارش های نظامی می خوانند و بر کلاه های ایمنی خود می کوبند. همین! "

و تو با چشمان درشت و سیاه ترسیده ات ناباورانه نگاهم کردی و پرسیدی:

"پس چرا پلیس کتکشون نمی زنه ؟!"

در چند ثانیه سکوت به یاد آوردم هشت ماه که هر شب قبل از خواب، قبلا با التماس و این اواخر با یادداشتی کودکانه بغلم می آی و می پرسی می تونم پیش تو بخوابم؟ هشت ماهه که دندان قروچه شبانه و استرس روزانه از هر برخورد و صدای بلند داری.و من فقط با کمک مشاورپزشک خانوادگیمون تلاش برای رفع و کم کردن این اضطراب ها دارم.

من در بهت  و نگرانی و تاسف تکرار "سوال های بی جواب کودکانه و اضطراب های تکراری تاریخی فرزندان وطن " گفتم :

" بریم دخترکم..بریم..."



 
 
" استغاثه "
نویسنده : الهام پاوه نژاد - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸
 

خدایا

مردم و کشورم را از بلایای طبیعی و غیر طبیعی مصون بدار.

 

خدایا

عشق و صلح و آرامش را به وطنم برگردان.

 

 

 

 


 
 
" بی قراری ها"
نویسنده : الهام پاوه نژاد - ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸
 

شب با صدای تو آغاز می شود

و خواب با تصویر تو آغاز.

در آغوش امنت رویا به بیداری می رسد

و در تنهایی

روزی دیگر سپیده می زند.

--------------------------------------

دمپایی های شتاب زده ی پشت در می گوید :

" خواب نبودی !

او این جا بود."