برای زن فردا...کردیا

 
اهل قبور
نویسنده : الهام پاوه نژاد - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

" اهل قبور "

کارگردان : حسین کیانی

به زودی...تاتر شهر...سالن چهار سو

(باقی اطلاعات ... به زودی)


 
 
هنر پیشه ی نقش چندم...
نویسنده : الهام پاوه نژاد - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

وقتی پذیرفتی نقش دو و یا حتی

سه را در زندگی بازی کنی باید

 منتظر باشی که مثل یک هنرور یا

سیاهی لشکر باهات رفتار بشه...

.....................................................................

پی نوشت : خواننده های محترم دقت کنید ؛ " در زندگی " ،تاکید می کنم ؛"در زندگی".


 
 
جمعه ی سخت
نویسنده : الهام پاوه نژاد - ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

همیشه ی خدا جمعه ها سخت و سنگین می گذره چه برسه به این که هزار دغدغه ی فکری هم داشته باشی و ابرای بارانی بهاری هم خانه ات را تاریک کرده باشد.

بعد همه ی این آشوب ها میام که با سر زدن به دنیای مجازی و خوندن اخبار کمی روح نا آرام را سرگرم کنم که با خواندن خبری نه تنها آرام نمی گیرم بلکه شوکه و بی قرار تر می شم..

"رضا سید حسینی " امروز صبح درگذشت...

راجع به ویژگی های حرفه ای و کار ترجمه و نویسندگی و آثارش اصلآ نمی خوام حرف بزنم که تا همین لحظه همه جا نوشته شده و همه ی از من بزرگترها خواهند گفت.

او برای من یاد آور بخش مهمی از خاطرات زندگیم "دوره ی دانشجویی" و کلاس های جذاب و خاطره انگیزش است. با نگاه نیمه خمار  و عمیق و صدای باس و پخته و بحث های فراوان در باب زیبایی شناسی ارسطو و افلاطون و هگل و ....

و حضور  و نگاه همیشه مهربانش، در ورای ابروهای پر پشتش که به نظر خشن و بد اخلاق می آمد حتی وقتی دیر سر کلاس می رسیدیم... یادمه چون اولین کلاس روز بود باید می رفتیم بچه های خوابگاه را باقسم و قرآن می آوردیم که "بجنبین استاد رسیدسر کلاس ! "ولی هیچ گاه حتی گله هم نکردی از بس بزرگوار بودی و سکوتت شرمنده تر مان می کرد!

استاد نازنینم آقای رضا سید حسینی

برای تمام چیزهایی که از تو آموختم ممنونم ..

برای معنای جدیدی که از فلسفه و زیبایی یادم دادی ممنونم ..

برای لحظه لحظه خاطرات خوشی که برایمان ساختی ممنونم..

برای رفتنت گفتن کلمه ی غمگین و متاسفم بسیار کوچک  و حقیر است...

روحت مانند نامت، برفراز

 

 


 
 
تردید...
نویسنده : الهام پاوه نژاد - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

بودن یا نبودن ، حرف در همین است.

آیا بزرگواری آدمی بیشتر در آن است که زخم فلاخن و تیر بخت ستم پیشه را تاب آورد ، یا آن که در برابر دریایی فتنه و آشوب سلاح برگیرد و با ایستادگی خویش بدان همه پایان دهد؟

مردن ، خفتن ؛ نه بیش ؛ و پنداری که ما با خواب به دردهای قلب و هزاران آسیب طبیعی ، که نصیب تن آدمی است پایان می دهیم ؛ چنین فرجامی سخت خواستنی است.

مردن ، خفتن؛ خفتن ، شاید هم خواب دیدن ؛ آه ؛ دشواری کار همین جاست.

زیرا تصور آن که در این خواب مرگ ، پس از آن که از هیاهوی کشنده فارغ شدیم ، چه رویاهائی به سراغ مان توانند آمد می باید ما را در عزم خود سست کند. و همین است که موجب می شود عمر مصایب تا بدین حد دراز باشد.

به راستی ، چه کسی به تازیانه ها و بیداد ستمگران و اهانت مردم خود بین و دلهره ی عشق خوار داشته و دیر جنبی قانون و گستاخی دیوانیان و پاسخ ردی که شایستگان شکیبا از فرو مایگان می شنوند تن می داد و حال آن که می توانست خود را با خنجری برهنه آسوده سازد؟

چه کسی زیر چنین باری می رفت و عرق ریزان از زندگی توانفرسا ناله می کرد، مگر بدان رو که هراس چیزی پس از مرگ ، این سرزمین ناشناخته که هیچ مسافری دوباره از مرز آن باز نیامده است، اراده را سرگشته می دارد و موجب می شود تا بدبختی هایی را که بدان دچاریم تحمل کنیم و به سوی دیگر بلاها که چیزی از چگونگی شان نمی دانیم نگریزیم.

پس ادراک است که ما همه را بزدل می گرداند ؛ بدین سان رنگ اصلی عزم از سایه ی نزار اندیشه که بر آن می افتد بیمارگونه می نماید و کارهای بزرگ و خطیر به همین سبب از مسیر خود منحرف می گردد و حتی نام عمل از دست می دهد.

دیگر دم فرو بندیم.

                                                                         هملت...ویلیام شکسپیر