برای زن فردا...کردیا

 
"دشمن قوی"
نویسنده : الهام پاوه نژاد - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸
 

عزیزش همیشه می گفت : باید قوی بود.آدم دشمنش هم باید قوی باشه که ارزش مبارزه رو داشته باشه."

 او باور کرده بود که خیلی محکم شده.

باور کرده بود که ریشه هاش در زمین چنان تنیده که هیچ طوفانی تکانش نمی ده.

باور کرده بود انقدر سبز شده که وقت شکوفاییشه.

اما...

طوفان رسید.درست در زمانی که منتظرش نبود. درست در وقتی که هیچ قیمی کنارش بسته نشده بود. درست وقتی که نهال کوچک پایین پاش جوانه زده بود.

نمی دانست به کدام سو رود.

دید که هنوز چقدر ضعیفه.دید که هنوز چقدر می ترسه. دید که هنوز چقدر محتاجه.دید که چقدر شکننده بوده و نمی دانست.شاخه هایش در هوا در جستجوی گرفتن ساقه ایی محکم ، به کمک ، بال بال می زد..

طوفان گذشته ولی  آسمان ابری است.

 او دیگه هیچ چیز نیست.. سبز نیست ..گیاهی با ریشه های معلق در هوا..بدون باور ..بدون احساس..بدون ایمان..بدون امید..و تحقیر شده و شرمگین از رویت عریانی وجودش..

موجود  ضعیف بدون غرور لایق هیچ مهر و عشقی نیست..لایق هیچ آب و آفتابی نیست..باید باد او را ببرد تا دست کم در جایش نهال محکم تری به روید..

اگر به روید..


 
 
بزرگ دختر کوچکم...
نویسنده : الهام پاوه نژاد - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸
 

نگاهت می کنم در حالی که انگشتان ظریفت روی کلاویه های پیانو  با نت های زیبای سمفونی بتهوون  می رقصد...  و این تنها زمانیست که آرامش پیدا می کنم.

انگار دیروز بود در کلاس ارف روی زمین نشسته بودی و با طبل زدن مربی ریتم را یاد می گرفتی و امروز ریتم و نوا به جانت نشسته و با پا ضرب می گیری و تلاش برای نواختن یکی از زیباترین قطعات موسیقی دنیا در این روزها : " ای انسان ها / باشید با هم/ در زندگی /مهربان..."

انگار دیروز بود که وقتی من در لاک سکوتم فرو می رفتم و در آشپزخانه به ظاهر به کاری مشغول ، دستهای کوچکت پایین لباسم را می کشید و نگاهت می کردم که چهار دست و پا خودت را به من رسانده بودی تا با نگاه عمیقت "حتی در آن سن " به من بفهمانی متوجه سکوت غیر عادی من شدی و من در آغوش می کشیدمت و می بوسیدمت به سپاس... و امروز روی تختت نشستم و تو این بار در تصویری  مادرانه ،آغوشت را برایم باز کردی و من سر بر سینه ات گذاشتم و زار زدم و تو نوازشم کردی...در سکوت...تا باز بفهمانی که متوجه سکوت غیر عادی این روزهایم هستی...

و من هنوز نمی دانم چه توضیحی باید به چشمان پرسشگر  تو بدهم جز این که: کمی صبر کن آرام بگیرم..با تو خواهم گفت...و تو دیگر نمی پرسی و می دانم منتظری ....

و من در تب و تاب که چگونه برایت بگویم از آرامش و اعتماد و صداقت و این باور را در جانت بنشانم که بدون آنها زندگی شریف ، محال است . در حالی که خودم به مرگ هر سه ی اینها سوگوارم ؟

چگونه به تو می توانم یاد دهم که انسان برای هر لحظه از کلام و گفته و اعتقادش باید بایستد و تا ایمان نداشته باشد "حق" ندارد کلامی به زبان بیارد در حالی که خودم ضربه خورده ی کلام و باورهایی هستم که به من داده شد و عمل نشد ؟

چگونه می توانم به تو یاد دهم که نباید از اعتقادات و علائق قلبیت بگذری و کاری کنی که در قاموست نیست و خودم قدم به راهی می گذارم که نه علاقه ام هست و نه باورم و نه هیچ چیز دیگر ، جز اجبار آینده ی تو  ؟

ولی امروز کشفم بزرگ تر و زیباتر از تمام زشتی های این دورانم بود ، این که تمام تلاشم برای پرورش نهال عشق و مهر در وجودت و آموزش حق شناسی در تو بی ثمر نبوده...وقتی بعد از دادن غذایت و نماندن کنارت به بهانه ی خواب ،مرا بوسیدی و گفتی چون می ری بخوابی الآن می گم :خیلی ممنون .خوشمزه بود !!  و وقتی در آغوشم کشیدی و نوازشم کردی تا آرام گیرم...

 فهمیدم  تنها نیستم ..با تو ..در این دنیای بزرگ و بی رحم..بزرگ دختر کوچکم...


 
 
اهل قبور
نویسنده : الهام پاوه نژاد - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸
 

شروع اجرای نمایش "اهل قبور "

نویسنده و کارگردان: حسین کیانی

بازیگران به ترتیب الفبا :

حمید آذرنگ

مهدی پاکدل

الهام پاوه نژاد

شهرام حقیقت دوست

امیررضا دلاوری

فریده سپاه منصور

سیامک صفری

علی رضا محمدی

رویا میرعلمی

طراح صحنه:منوچهر شجاع

طراح لباس:پریدخت عابدین نژاد

تاترشهر ،سالن چهارسو ،همه روزه حتی شنبه ها،ساعت هفت ونیم بعد ازظهر