برای زن فردا...کردیا

 
شما چطور؟!!؟
نویسنده : الهام پاوه نژاد - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸
 

من که دیگر

 هیچ عاشقی

           _ هیچ عاشقی را _

به جزمادران ، باور ندارم.

باقی ، عشاق سینه چاک خودخواهی هستند که به تلنگری، ساده ترین اعتقادات متعهدانه ی خود را به فراموشی غرور می سپارند !

...........

پی نوشت : این نتیجه ،فارغ از جنسیت گرایی است !!


 
 
" نترسین ، نترسین ، ما همه با هم هستیم !"
نویسنده : الهام پاوه نژاد - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸
 

روزهای عجیبی داشتم.

روزهایی که مرز بین واقعیت و خیال را گم می کنی.

بین کابوس و بیداری.

بعد مراسم آقای رسام، بیماری بابا شدت گرفت و با استرس فراوان و دست تنها بدون حضور موثر خواهرم مجبور به پرستاری و دکتر و مداوا شدیم و دست آخر تصمیم به جراحی ، که البته خواهر به موقع از سفر کاری برگشت و باز مثل همیشه بود.

و هیچ چیز در این لحظات جای هم بستگی و اعتماد و دل گرمی خانواده را نمی گیره.هیچ چی.

یکی از شبها ، ساعت ده و نیم که در حال تعویض پست در بیمارستان بودم ، خسته از آسانسور پایین آمدم و برگشتم که به نگهبان شب خسته نباشید بگم که دیدم اکثر همکاران و دوستان توی پذیرش هستن !

هادی مرزبان / فرزانه کابلی/ ماریا حاجیها/ حسن ملکی /فردوس کاویانی/ رضا فیاضی/ محمد یعقوبی/ آیدا کیخایی و بهرنگ بقایی...

مبهوت هم اونا منو نگاه کردن و هم من اونا رو ..خلاصه مابقی جریان رو که دیگه همه می دونن. سکته مغزی بهروز و حضورش در همان بیمارستان که من از صبح ساعت 8 تا غروب اونجا بودم !

ملاقات بهروز و پیگیری حالش  از  پزشکش که دکتر خانوادگی و متخصص مغز و اعصاب پدرم و ناجی زندگیش بود  ، هم بر وظایف روزانه ی بیمارستانیم اضافه شد.

اوضاع خیلی خوب نبود و لی خطر رفع شده بود.با ایمانی که به "دکتر طبسی "داشتم و دارم ، امیدم رو از دست ندادم.پدرم خودش رو یادش رفته بود و مدام در هر رفت و برگشت من می پرسید بهروز چطوره ؟!!

فردای اون روز به زنگ تلفن دوستی متوجه شدم که چند ساعت قبل "محمد ساربان " دوست دیگرمان برای ملاقات بهروز امده و او هم در لحظاتی که پشت آی.سی.یو بوده دچار تنش و ناراحتی میشه و بعد از معاینه در اورژانس و نوار قلب ، در سی.سی.یو بستری میشه !!

از اون موقعیت های طنز تلخ بود که اگر تو فیلم ببینیم باور کردنش مشکل و ناباورانه و اتفاقی است. سرتون رو درد نیارم کار من شده بود چرخیدن بین بخش چهار و آی.سی.یو و سی. سی. یو !! پرستاران باهام شوخی می کردن که تو از بدو ورود از همون پایین در هر طبقه یک بیمار داری!! و برای همه قوت قلب که حضور من در اونجا می تونه دقیق ترین و موثق ترین اخبار را بهشون بده.

در این لحظات که بعد مدت ها با آرامش و کمی رفع خستگی می تونم مطلبی بنویسم اوضاع تحت کنترله !

پدرم و آقای ساربان مرخص شدن و بهروز بقایی بعد از انتقال به سی.سی.یو ، امروز به بخش آورده شد و پزشکش از روند بهبودی ،اعلام رضایت.

از تمام دوستان و همراهانی که در این مدت با پیام جویای حالش بودن ممنونم و این یاد داشت را برای همه ی کسانی گذاشتم که تاکید کرده بودن از حال بهروز بهشون خبر بدم.

ولی به هر حال این سایه ی سیاه ،هم چنان بالای سر دوستان و همکارانمان می چرخد و

" جمشید لایق " نجیب و صبورانه در گذشت.


 
 
" دعا کنید "
نویسنده : الهام پاوه نژاد - ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸
 

همکار و دوست قدیمی " بهروز بقایی" بعد از یک عارضه ی مغزی خفیف در آی .سی. یو بستری است.

برای زودترگذراندن روزهای سخت و بهبودش،همه با هم دعا کنیم.


 
 
"تجارت " یا " خداحافظ آقای رسام "
نویسنده : الهام پاوه نژاد - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸
 

شبی بارانی است.

تلاش می کنم ذهن آشفته و خشمگینم را منظم کنم تا شاید بتونم کمی منطقی شوم.تلاش می کنم همه چیز به نظر عادی باشد اما..

همه چیز در یک مه غلیظ پانزده ساله گم شده.به قول "حمید هامون " سعی می کنم به یاد بیارم از کجا شروع شد.روزی که از دفتر...خدایا چرا همه ی اسامی را فراموش کرده ام ؟ انگار این ابر لعنتی تمام ذهنم را اشغال کرده و من تلاش میکنم که به باران نشیند شاید بتونم تصاویر را واضح بیرون بکشم.

خوانده شدم به دفتری در خیابان جلفای سید خندان که دو نام را به دوش داشت:

" بیژن بیرنگ " و " مسعود رسام".

این دونام ، رنگ بخش مهمی از خاطرات دوران نوجوانیم در سال های خاکستری تلویزیون بودند که  خواب صبح جمعه  را به شوق دیدن "محله ی برو و بیا" و بعد تر "محله ی بهداشت " می فروختم و به این صفحه ی جادویی خیره می شدم و می خندیدم و با خواهرم تمام لحظاتش را کشف یا از بر می کردیم...

خدایا وقتی می خوای چیزی را بنویسی تازه کشف می کنی که چقدر جزئیات در ذهن داری و دارد که اصلا می مانی چه جوری و کدامش را بنویسی. صدای باران بر سقف ایرانیت نورگیر همسایه ضرب آهنگ سریع زمان است.

اون روزها جذابیت حضور در یک اثر تصویری انقدر فریبنده نبود. اون روزها من تازه فارغ التحصیل شده از دانشکده ی بازیگری با تجربه های مختلف اجرایی بر صحنه ی تاتر ، هیچ عجله و شتابی برای جلوی دوربین رفتن نداشتم و در تلاش بودم بر کیفیت حضورم بیفزایم نه کمیتش. اون روزها بازیگری "ارج و قرب " دیگر و بهتری داشت.

و "همسران " آغاز شد... پانزده ماه ماراتن طاقت فرسا . آزمونی سخت برای کشف و درک ،سختی های بازیگر شدن .بارها تا مرز جا زدن و شکست پیش رفتن..اما تاب آوردن.آبدیده شدن.

پانزده ماه و روزی حداقل پانزده ساعت کار نفس گیر با انواع و اقسام اتفاقات و حوادث.از شکستگی و جراحی دست من تا مرگ بازیگرانی که چند ماه قبلش در کنارشان بازی کرده بودم : " جلال مقدم ". و همه ی این ها برای یک دختر بیست و سه ساله یعنی لمس و درک معنی زندگی، با جان و روان.

حالت تهوع دارم. این میگرن لعنتی از دیروز رهایم نمی کنه.

بارهای بار در اتاق رژی نشستم و متحیر ماندم به حرکات سریع چشمانش بین مونیتورها، برای کشف لحظه ی بهتر ، به فرز بودن انگشتانش در سویئچ کردن شات نهایی ، به دستورهای پرهیجانش به تصویربرداران برای انتخاب و اصلاح نما و زاویه مناسب تر و به روشن و خاموش شدن پیاپی سیگارش و گاه تک سرفه ایی.. 

تازه با تو از مدرسه به خانه برگشتیم. مثل همیشه در تب و تاب رسیدن و آماده کردن عصرانه و کارهای روزمره ات هستم. موبایلم زنگ می خورد.خبرنگاری آن سوی خط است.یادم نمی آید از کجا. با این که امروز باز هم زنگ زد تا حالم رو جویا باشد بازم یادم نماند از کجا؟!

" بله ، بفرمایید"

"خانم پاوه نژاد خواستم تسلیت عرض کنم و بپرسم..

"ببخشید ، تسلیت برای چی ؟؟!"

" فوت آقای رسام !"

"چی ؟ کدام رسام ؟"

"آقای مسعود رسام !"

و دیگر یادم نمی آید چه گفت و چه گفتم ..فقط می دانم به سرعت ارتباط قطع شد و من به سمت اینترنت هجوم می آورم  بلکه خبری پیدا کنم تا خبر خبرنگار سریع الانتقال را که فقط ساعتی ازآن گذشته بود را تکذیب کند، اما...

و سیل تلفن ها، مسیج ها و خبرنگاران با سوالهای تکراری و من مدام قطع می کنم..

خدای من ! چرا ما آدم ها این طوری شدیم ؟چند شب پیش در مراسم بانوان وبلاگ نویس گفتم عصر معاصر ، عصر تنهایی انسان هاست.می خوام اصلاحش کنم:

عصر معاصر ،عصر تجارت با انسان هاست !!

 شروع شد.باز مرگی دیگر و آواز و دهل وا اسفا !!

باز مرگی دیگر و تا مدت ها بر کیوسک روزنامه فروشی ها عکس میت و سخن از اخلاق پسندیده و خاطرات شیرین و تلخ و فروش مجلات زرد و حقایقی ناگفته در باره ی بیماریش و آخرین روزهای عمر و مروری بر کارنامه ی هنریش و ....تا چهلمش و بعد هم سالگرد و بعد هم ...مطمئن باشید به زودی در تمام فروشگاه های رسانه های تصویری به زودی مجموعه آثاری که ساخته ی ایشون بوده و شاید مدت ها به دنبالش بودید را با پکیج های رنگ و ارنگه تماشاگر پسند خواهید یافت..

آه..مسکن ها تاثیر گذاشته و بی جان شده ام. باران هم آرام گرفته.

 لباس سیاه و چتر سبزم را آماده کرده ام .به فردا فکر می کنم و این که چه کسانی را خواهم دید ؟آقای بیرنگ ، مهرانه یا دنا کوچولویش را که باید الآن خانمی شده باشد ؟ راستی آخرین بار آقای رسام را کی دیده ام ؟  چرا انقدر دور ؟چگونه باید رفتار کنم در سوگ کسی که بی آن که بداند حق استادی بر گردنم دارد ؟ چگونه می توان با آرامش خبرنگارانی که می خواهند آخرین ستون های خالی صفحات خود را پر کنند از سر باز کنم؟چگونه می توانم بگویم:

 "آقای رسام عزیز ، خداحافظ. .

سلام ما را به آقای شکیبایی برسانید.شاید در دیار باقی با سایر هنرمندان از دست رفته، خانه ی سبزی دیگر بنا کنید تا ماهم برسیم!"

ابرها در آسمانند هنوز و تو مثل فرشته ایی دور از تمام این معانی تلخ و سخت بشری خوابیده ای و من با بغض خفه ی وحشتناکی نگاهت می کنم و می بوسمت و به یاد می آرم که از دیروز عصر چقدر صبور کلافگی و عصبیت من بودی. می بوسمت و فکر می کنم طعمه ی بعدی برای این تجارت بی رحم وسخت کیست ؟

ضربان قلبم هم نوا با باران با شدت بیشتری  می کوبد.


 
 
" مسعود رسام "
نویسنده : الهام پاوه نژاد - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸
 

نیم ساعت پیش خبری شنیدم که بسیار شوکه ام کرد.

این پست فقط جهت اطلاع رسانی است.چون بیشتر از این در حال حاضر نمی توانم چیزی بنویسم.

"مسعود رسام " کارگردان و تهیه کننده ی سریال " همسران :" در گذشت.