برای زن فردا...کردیا

 
" جنگ "
نویسنده : الهام پاوه نژاد - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩
 

چه بیهوده هلال ماه 

                       می درد آسمان سیاه شب را

پلنگش را می جوید.

لبخندش خونین می ماند

                                  و تنها...


 
 
"تنهایی"
نویسنده : الهام پاوه نژاد - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩
 

کبوترانم را دانه می دهم

باز هم نمی آیی

پنجره را می بندم

به بهانه ی آمدن سرمای زودرس..


 
 
"اولین بار "
نویسنده : الهام پاوه نژاد - ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩
 

بند دلم

این اولین بار بود که به نیت کار ٣ روز از هم جدا شدیم و چقدر سخت بود.

تنها باری که یک شب مجبور شدم بی تو به سفر برم به خاطر مراسم خاک سپاری پسرخاله علی بود ،هم زمان با تصویر برداری سریال بیداری.تو خیلی کوچک تر بودی ولی خیلی بزرگوارانه درک کردی که حضور در مراسمی این چنینی با سن تو هم خوانی ندارد و پذیرفتی من یک شب بی تو برم و برگردم.

این بار قبل از خواب خواهش می کنی که صبح بیدارت کنم و هرچقدر به گوش ت می خوانم که من ۴ صبح حرکت می کنم و تو باید مدرسه بری ، خواب زده میشی راضی نشدی.قبل از حرکت کنار گوش ت زمزمه می کنم که: عشق مامان، دارم میرم.مواظب خودت باش.بین بغض و لبخند سریع چشم باز می کنی و بغلم می کنی.و می دانی نمی توانی بگویی نمیشه نری ؟! چون کلی قبلش با هم حرف زدیم. و من حتی وقتی مرواریدهایت از شنیدن خبر رفتنم سرازیر شد تا مرز ابطال کار رفتم.اما بعد به نتیجه ی رفتن رسیدیم.

با شوخی و بازی و خنده از هم جدا می شویم و خاله پریسا که کنار تو مانده، مثل همیشه یاور من، نیم ساعت بعد زنگ می زند که دوباره به خواب رفتی و نگران نباشم.

سر ساعت شش و نیم که ساعتمان برای بیدار باش مدرسه زنگ می خورد تو به من زنگ می زنی ! و من متعجب که این خانوم کوچولو چطور خودش بیدار شده !!! کجایی مامان ؟؟؟!!

می بینم که بزرگ تر شدی..از آن جا با بی آنتنی و مکافات هر بار که تماس می گیرم صدایت پخته تر شده انگار.شب که تنها در اتاق کوچک هتل با زحمت بهت زنگ می زنم می بینم مثل دختری بالغ جوابم را می دهی.تا حدی که خجالت می کشم بیش از حد تماس بگیرم ! احساس می کنم این منم که بی تاب ترم نه تو!

سفر سختی بود..از نظر فشار کار و ساعت کاری.از نظر آماده نبودن روانی من برای این سفر.ولی سفر عجیبی بود.بازی در فیلمی با تاریخ حمله ی مغول به ایران.در روستای "قز قلعه "از توابع تاکستان.کار با کارگردانی "کامبوزیا پرتوی" .کسی که دو فیلمنامه اش را قبل تر بازی کرده بودم.سریال" مدرسه ی مادر بزرگ ها" و فیلم سینمایی "دیشب باباتو دیدم آیدا" و این بار جلوی دوربین خودش.انسانی آرام و خونسرد که با شوق برای کودکان کار می کند و با آن ها ارتباط عجیبی برقرار.خوشحالم که در این کار حاضر شدم.کاری برای گروه سنی کودک و نوجوان.بعد از دوبله ی ٣ نقش زن در  انیمیشن "قلب سیمرغ" کار "وحید نصیریان" این دومین کار امسال من برای این گروه سنی است.ظاهرا حضور تو در انتخاب هایم هم بی تاثیر نیست.

 یک ضرب المثل سرخپوستی هست که میگه : وقتی در اوج غم و دلتنگی هستی بر بلندترین مکان برو،باد دلتنگی هایت را با خود می برد.

انگار دشت و علفزارهای طلایی روح مرا با خود به پرواز در آوردند. انگار طبیعت، جاده و رانندگی بخشی از دلتنگی هایت را مال خود می کند.چقدر آرام ترم.

ازت ممنونم خانم کوچولوی بزر گ من.این هدیه ی صبوری توست به من.

-----------------------------------------------

پی نوشت : برای خوانندگان محترم وبلاگ

دیدن سریال "همچون سرو" کاری از "بیژن بیرنگ" را فراموش نکنید.

سه شنبه ها از شبکه ی دوم سیما.طی همین هفته ها من هم مهمان قصه هایشان هستم!