برای زن فردا...کردیا

 
" آرزو"
نویسنده : الهام پاوه نژاد - ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩
 

 

 

 ساعت چهار و نیم صبح با هول از خواب می پرم.انگار کسی تکانم می دهد.صدای بی امان باران هراس و تهوع و اضطرابم را بیشتر می کند.در این سکوت شلوغ، خودم را مرور می کنم.از مزایای سال تولدم(50) این است که به راحتی دهه های عمرم را می شناسم و تقسیم می کنم.

می بینم در ده سال گذشته، بدترین سالی بود که گذراندم.با بیماری ها و مشکلات شخصی و اضطراب های اجتماعی .

فکر می کنم چقدر از عمرم باقیست؟ نمی دانم من سخت می گیرم یا سختی خودش را به من تحمیل می کنه.

چمدان هایم نیمه بسته است. نه میل ماندن دارم ، نه پای رفتن. اما رفتن را بر تنفس در فضای آلوده ترجیح می دم.

ایران را ترک می کنم.نه برای همیشه اما با آرزویی بزرگ.

 آرزوی رسیدن سالی بهتر برای وطن و همگی عزیزانم که شما بخشی از آنهائید.

آرزوی داشتن کشوری شاد،شهری پر شور، و مردمی قابل عشق ورزیدن که  برای خود و دیگران  حرمت قائل هستند.

آرزوی...چی بگم؟ حتما آرزوی من آرزو و رویای شما هم هست وگرنه از مخاطبین این وبلاگ نبودین.

سپیده زده.باران از التهاب افتاده.پرندگان خواندن بهاری و صبح را آغاز کردند.کبوتران دلبسته ام را دانه می دهم. .

همگی را به خدا می سپارم.

 امیدوارم سال نو مبارکمان شود.