برای زن فردا...کردیا

 
بزرگ دختر کوچکم...
نویسنده : الهام پاوه نژاد - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸
 

نگاهت می کنم در حالی که انگشتان ظریفت روی کلاویه های پیانو  با نت های زیبای سمفونی بتهوون  می رقصد...  و این تنها زمانیست که آرامش پیدا می کنم.

انگار دیروز بود در کلاس ارف روی زمین نشسته بودی و با طبل زدن مربی ریتم را یاد می گرفتی و امروز ریتم و نوا به جانت نشسته و با پا ضرب می گیری و تلاش برای نواختن یکی از زیباترین قطعات موسیقی دنیا در این روزها : " ای انسان ها / باشید با هم/ در زندگی /مهربان..."

انگار دیروز بود که وقتی من در لاک سکوتم فرو می رفتم و در آشپزخانه به ظاهر به کاری مشغول ، دستهای کوچکت پایین لباسم را می کشید و نگاهت می کردم که چهار دست و پا خودت را به من رسانده بودی تا با نگاه عمیقت "حتی در آن سن " به من بفهمانی متوجه سکوت غیر عادی من شدی و من در آغوش می کشیدمت و می بوسیدمت به سپاس... و امروز روی تختت نشستم و تو این بار در تصویری  مادرانه ،آغوشت را برایم باز کردی و من سر بر سینه ات گذاشتم و زار زدم و تو نوازشم کردی...در سکوت...تا باز بفهمانی که متوجه سکوت غیر عادی این روزهایم هستی...

و من هنوز نمی دانم چه توضیحی باید به چشمان پرسشگر  تو بدهم جز این که: کمی صبر کن آرام بگیرم..با تو خواهم گفت...و تو دیگر نمی پرسی و می دانم منتظری ....

و من در تب و تاب که چگونه برایت بگویم از آرامش و اعتماد و صداقت و این باور را در جانت بنشانم که بدون آنها زندگی شریف ، محال است . در حالی که خودم به مرگ هر سه ی اینها سوگوارم ؟

چگونه به تو می توانم یاد دهم که انسان برای هر لحظه از کلام و گفته و اعتقادش باید بایستد و تا ایمان نداشته باشد "حق" ندارد کلامی به زبان بیارد در حالی که خودم ضربه خورده ی کلام و باورهایی هستم که به من داده شد و عمل نشد ؟

چگونه می توانم به تو یاد دهم که نباید از اعتقادات و علائق قلبیت بگذری و کاری کنی که در قاموست نیست و خودم قدم به راهی می گذارم که نه علاقه ام هست و نه باورم و نه هیچ چیز دیگر ، جز اجبار آینده ی تو  ؟

ولی امروز کشفم بزرگ تر و زیباتر از تمام زشتی های این دورانم بود ، این که تمام تلاشم برای پرورش نهال عشق و مهر در وجودت و آموزش حق شناسی در تو بی ثمر نبوده...وقتی بعد از دادن غذایت و نماندن کنارت به بهانه ی خواب ،مرا بوسیدی و گفتی چون می ری بخوابی الآن می گم :خیلی ممنون .خوشمزه بود !!  و وقتی در آغوشم کشیدی و نوازشم کردی تا آرام گیرم...

 فهمیدم  تنها نیستم ..با تو ..در این دنیای بزرگ و بی رحم..بزرگ دختر کوچکم...