برای زن فردا...کردیا

 
"ارغوان"
نویسنده : الهام پاوه نژاد - ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸
 

ارغوان ! شاخه ی همخون جدا مانده ی من

آسمان تو چه رنگ است امروز ؟

آفتابی ست هوا ؟

یا گرفته ست هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوارست

آه ، این سخت سیاه

آن چنان نزدیک است

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند.

...

اندرین گوشه ی خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطر من

گریه می انگیزد :

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون آلود

هر دم از دیده فرو می ریزد.

ارغوان !

این چه رازی ست که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید.

...

ارغوان ، بیرق گلگون بهار !

تو برافراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش .

تو بخوان نغمه ی ناخوانده ی من

ارغوان ، شاخه ی همخون جدا مانده ی من !

 

                                                                       "  ه.ا. سایه "