برای زن فردا...کردیا

 
"تجارت " یا " خداحافظ آقای رسام "
نویسنده : الهام پاوه نژاد - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸
 

شبی بارانی است.

تلاش می کنم ذهن آشفته و خشمگینم را منظم کنم تا شاید بتونم کمی منطقی شوم.تلاش می کنم همه چیز به نظر عادی باشد اما..

همه چیز در یک مه غلیظ پانزده ساله گم شده.به قول "حمید هامون " سعی می کنم به یاد بیارم از کجا شروع شد.روزی که از دفتر...خدایا چرا همه ی اسامی را فراموش کرده ام ؟ انگار این ابر لعنتی تمام ذهنم را اشغال کرده و من تلاش میکنم که به باران نشیند شاید بتونم تصاویر را واضح بیرون بکشم.

خوانده شدم به دفتری در خیابان جلفای سید خندان که دو نام را به دوش داشت:

" بیژن بیرنگ " و " مسعود رسام".

این دونام ، رنگ بخش مهمی از خاطرات دوران نوجوانیم در سال های خاکستری تلویزیون بودند که  خواب صبح جمعه  را به شوق دیدن "محله ی برو و بیا" و بعد تر "محله ی بهداشت " می فروختم و به این صفحه ی جادویی خیره می شدم و می خندیدم و با خواهرم تمام لحظاتش را کشف یا از بر می کردیم...

خدایا وقتی می خوای چیزی را بنویسی تازه کشف می کنی که چقدر جزئیات در ذهن داری و دارد که اصلا می مانی چه جوری و کدامش را بنویسی. صدای باران بر سقف ایرانیت نورگیر همسایه ضرب آهنگ سریع زمان است.

اون روزها جذابیت حضور در یک اثر تصویری انقدر فریبنده نبود. اون روزها من تازه فارغ التحصیل شده از دانشکده ی بازیگری با تجربه های مختلف اجرایی بر صحنه ی تاتر ، هیچ عجله و شتابی برای جلوی دوربین رفتن نداشتم و در تلاش بودم بر کیفیت حضورم بیفزایم نه کمیتش. اون روزها بازیگری "ارج و قرب " دیگر و بهتری داشت.

و "همسران " آغاز شد... پانزده ماه ماراتن طاقت فرسا . آزمونی سخت برای کشف و درک ،سختی های بازیگر شدن .بارها تا مرز جا زدن و شکست پیش رفتن..اما تاب آوردن.آبدیده شدن.

پانزده ماه و روزی حداقل پانزده ساعت کار نفس گیر با انواع و اقسام اتفاقات و حوادث.از شکستگی و جراحی دست من تا مرگ بازیگرانی که چند ماه قبلش در کنارشان بازی کرده بودم : " جلال مقدم ". و همه ی این ها برای یک دختر بیست و سه ساله یعنی لمس و درک معنی زندگی، با جان و روان.

حالت تهوع دارم. این میگرن لعنتی از دیروز رهایم نمی کنه.

بارهای بار در اتاق رژی نشستم و متحیر ماندم به حرکات سریع چشمانش بین مونیتورها، برای کشف لحظه ی بهتر ، به فرز بودن انگشتانش در سویئچ کردن شات نهایی ، به دستورهای پرهیجانش به تصویربرداران برای انتخاب و اصلاح نما و زاویه مناسب تر و به روشن و خاموش شدن پیاپی سیگارش و گاه تک سرفه ایی.. 

تازه با تو از مدرسه به خانه برگشتیم. مثل همیشه در تب و تاب رسیدن و آماده کردن عصرانه و کارهای روزمره ات هستم. موبایلم زنگ می خورد.خبرنگاری آن سوی خط است.یادم نمی آید از کجا. با این که امروز باز هم زنگ زد تا حالم رو جویا باشد بازم یادم نماند از کجا؟!

" بله ، بفرمایید"

"خانم پاوه نژاد خواستم تسلیت عرض کنم و بپرسم..

"ببخشید ، تسلیت برای چی ؟؟!"

" فوت آقای رسام !"

"چی ؟ کدام رسام ؟"

"آقای مسعود رسام !"

و دیگر یادم نمی آید چه گفت و چه گفتم ..فقط می دانم به سرعت ارتباط قطع شد و من به سمت اینترنت هجوم می آورم  بلکه خبری پیدا کنم تا خبر خبرنگار سریع الانتقال را که فقط ساعتی ازآن گذشته بود را تکذیب کند، اما...

و سیل تلفن ها، مسیج ها و خبرنگاران با سوالهای تکراری و من مدام قطع می کنم..

خدای من ! چرا ما آدم ها این طوری شدیم ؟چند شب پیش در مراسم بانوان وبلاگ نویس گفتم عصر معاصر ، عصر تنهایی انسان هاست.می خوام اصلاحش کنم:

عصر معاصر ،عصر تجارت با انسان هاست !!

 شروع شد.باز مرگی دیگر و آواز و دهل وا اسفا !!

باز مرگی دیگر و تا مدت ها بر کیوسک روزنامه فروشی ها عکس میت و سخن از اخلاق پسندیده و خاطرات شیرین و تلخ و فروش مجلات زرد و حقایقی ناگفته در باره ی بیماریش و آخرین روزهای عمر و مروری بر کارنامه ی هنریش و ....تا چهلمش و بعد هم سالگرد و بعد هم ...مطمئن باشید به زودی در تمام فروشگاه های رسانه های تصویری به زودی مجموعه آثاری که ساخته ی ایشون بوده و شاید مدت ها به دنبالش بودید را با پکیج های رنگ و ارنگه تماشاگر پسند خواهید یافت..

آه..مسکن ها تاثیر گذاشته و بی جان شده ام. باران هم آرام گرفته.

 لباس سیاه و چتر سبزم را آماده کرده ام .به فردا فکر می کنم و این که چه کسانی را خواهم دید ؟آقای بیرنگ ، مهرانه یا دنا کوچولویش را که باید الآن خانمی شده باشد ؟ راستی آخرین بار آقای رسام را کی دیده ام ؟  چرا انقدر دور ؟چگونه باید رفتار کنم در سوگ کسی که بی آن که بداند حق استادی بر گردنم دارد ؟ چگونه می توان با آرامش خبرنگارانی که می خواهند آخرین ستون های خالی صفحات خود را پر کنند از سر باز کنم؟چگونه می توانم بگویم:

 "آقای رسام عزیز ، خداحافظ. .

سلام ما را به آقای شکیبایی برسانید.شاید در دیار باقی با سایر هنرمندان از دست رفته، خانه ی سبزی دیگر بنا کنید تا ماهم برسیم!"

ابرها در آسمانند هنوز و تو مثل فرشته ایی دور از تمام این معانی تلخ و سخت بشری خوابیده ای و من با بغض خفه ی وحشتناکی نگاهت می کنم و می بوسمت و به یاد می آرم که از دیروز عصر چقدر صبور کلافگی و عصبیت من بودی. می بوسمت و فکر می کنم طعمه ی بعدی برای این تجارت بی رحم وسخت کیست ؟

ضربان قلبم هم نوا با باران با شدت بیشتری  می کوبد.