"اولین بار "

بند دلم

این اولین بار بود که به نیت کار ٣ روز از هم جدا شدیم و چقدر سخت بود.

تنها باری که یک شب مجبور شدم بی تو به سفر برم به خاطر مراسم خاک سپاری پسرخاله علی بود ،هم زمان با تصویر برداری سریال بیداری.تو خیلی کوچک تر بودی ولی خیلی بزرگوارانه درک کردی که حضور در مراسمی این چنینی با سن تو هم خوانی ندارد و پذیرفتی من یک شب بی تو برم و برگردم.

این بار قبل از خواب خواهش می کنی که صبح بیدارت کنم و هرچقدر به گوش ت می خوانم که من ۴ صبح حرکت می کنم و تو باید مدرسه بری ، خواب زده میشی راضی نشدی.قبل از حرکت کنار گوش ت زمزمه می کنم که: عشق مامان، دارم میرم.مواظب خودت باش.بین بغض و لبخند سریع چشم باز می کنی و بغلم می کنی.و می دانی نمی توانی بگویی نمیشه نری ؟! چون کلی قبلش با هم حرف زدیم. و من حتی وقتی مرواریدهایت از شنیدن خبر رفتنم سرازیر شد تا مرز ابطال کار رفتم.اما بعد به نتیجه ی رفتن رسیدیم.

با شوخی و بازی و خنده از هم جدا می شویم و خاله پریسا که کنار تو مانده، مثل همیشه یاور من، نیم ساعت بعد زنگ می زند که دوباره به خواب رفتی و نگران نباشم.

سر ساعت شش و نیم که ساعتمان برای بیدار باش مدرسه زنگ می خورد تو به من زنگ می زنی ! و من متعجب که این خانوم کوچولو چطور خودش بیدار شده !!! کجایی مامان ؟؟؟!!

می بینم که بزرگ تر شدی..از آن جا با بی آنتنی و مکافات هر بار که تماس می گیرم صدایت پخته تر شده انگار.شب که تنها در اتاق کوچک هتل با زحمت بهت زنگ می زنم می بینم مثل دختری بالغ جوابم را می دهی.تا حدی که خجالت می کشم بیش از حد تماس بگیرم ! احساس می کنم این منم که بی تاب ترم نه تو!

سفر سختی بود..از نظر فشار کار و ساعت کاری.از نظر آماده نبودن روانی من برای این سفر.ولی سفر عجیبی بود.بازی در فیلمی با تاریخ حمله ی مغول به ایران.در روستای "قز قلعه "از توابع تاکستان.کار با کارگردانی "کامبوزیا پرتوی" .کسی که دو فیلمنامه اش را قبل تر بازی کرده بودم.سریال" مدرسه ی مادر بزرگ ها" و فیلم سینمایی "دیشب باباتو دیدم آیدا" و این بار جلوی دوربین خودش.انسانی آرام و خونسرد که با شوق برای کودکان کار می کند و با آن ها ارتباط عجیبی برقرار.خوشحالم که در این کار حاضر شدم.کاری برای گروه سنی کودک و نوجوان.بعد از دوبله ی ٣ نقش زن در  انیمیشن "قلب سیمرغ" کار "وحید نصیریان" این دومین کار امسال من برای این گروه سنی است.ظاهرا حضور تو در انتخاب هایم هم بی تاثیر نیست.

 یک ضرب المثل سرخپوستی هست که میگه : وقتی در اوج غم و دلتنگی هستی بر بلندترین مکان برو،باد دلتنگی هایت را با خود می برد.

انگار دشت و علفزارهای طلایی روح مرا با خود به پرواز در آوردند. انگار طبیعت، جاده و رانندگی بخشی از دلتنگی هایت را مال خود می کند.چقدر آرام ترم.

ازت ممنونم خانم کوچولوی بزر گ من.این هدیه ی صبوری توست به من.

-----------------------------------------------

پی نوشت : برای خوانندگان محترم وبلاگ

دیدن سریال "همچون سرو" کاری از "بیژن بیرنگ" را فراموش نکنید.

سه شنبه ها از شبکه ی دوم سیما.طی همین هفته ها من هم مهمان قصه هایشان هستم!

/ 172 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کیارش

من شما رو لینک کردم امید وارم شما هم منو لینک کنید

چکمه

بسیر احساسات بی خود و سخنان یاوه ای بود این گونه نوشته ها فقط می تونه برا ابلهان جذاب باشه

عیسی عاشق

نمیدونم این متنی که میخونید کی هست ولی امیدوارم که زمانی باشه که بتونید به من کمک کنید من میخوام بدونم که یه شهرستانی چگونه میتونه وارد بازیگری بشه بدون اینکه نه پول خوبی داشته باشه ونه معرفی داشته باشه من پولی ندارم و معرفی جزء خداآیا میتوان وارد شد ...؟ ممنون منتظر جوابتون هستم

قاصدک

نمی دونم پسری یا که دختر ولی نمدونمازکجابگم ولی مشکل من خیلی بزرگه دوستدارم زودجواب بدی مشکلمن اینکه پولدارم وتو زندگیم غم ندیدم ونمی دونم اگه ببینم چ کار کنم دوست دارم کمکم کنی من بچه سوادکوهی هستم ولی توبابل زندگی می کنم زودتر جواب من رو بده بای[گل]

خود آوند

كاش آدمها ميدونستند كه فردايي هست كه فرزند و بازي وبازي گري جايي نداردو در آنروز بايد پاسخگو مسئوليت زنده بودن بود ...

ghostalone

وبلاگ مسخره ای بودبااین احساسات مسخرت....شوخی کردم عزیزم به دل نگیر.به وبلاگ من مراجعه کنwww.rapkhoonha.persianblog.ir

دختربست ساله

عجيبه!يكي به بدترين شكل ممكن دختر شش ماهه ي خودشو ول ميكنه وميره ..ميگه مهرم حلال جونم ازاد..يكي صب تاشب وقتشو ميذاره براي بچش اوقات فراغتش روهم براي بچش مينويسه!:) واقعيت اينه كه وقتي مادري دست دختربچشوميگيره من حسوديم ميشه اين ديگه ادمو اتيش ميزنه[خنده]..هي ولي نه خوشم اومد!موفق باشين[گل]

دریا

الهام جون بهت تبريك ميگم قلم فوق العاده اي داري با كلي احساسات قشنگ مادرونه نوشتنت هم مثل بازيگري عالييييييييه به كرديا جون تبريك ميگم