مرگ پایان کبوتر نیست....

  • نزدیک ساعت شش رسیدم به خیابان 16 آذر و با اینکه پایین تر هم جای پارک هست همون وسط ها ماشینو پارک کردم.و پیاده به سمت تالار مولوی راه افتادم...نمیتونم.نمیتونم هیچ وقت ازین خیابان رد بشم و به 16/17 سال قبل برنگردم و یاد خاطره های دانشجویی و پیاده روی های گروهی در این خیابان نیفتم..امروز مراسم یاد بود(( رامین سلیمان پور )) طراح صحنه ،بود..
  • مرگی ساکت و مظلومانه، به اندازه حضور نجیبانه اش در حرفه ی بی رحم ما..بعد از اون پیاده روی،دیدن آن همه آشنا و دوست و هم دوره همان زمان خیلی عجیب نبود..چون رامین هم جزئ از همان خاطرات بود و هست..دوره ی طلایی دانشجویی..دنیای بزرگی آرزوها و ایده آل ها و حقارت مشکلات و موانع ! بعد افطار ،قبل از شروع مراسم ،دستگاه ویدئو پروژکشن بازیش گرفت و تصویر ها رو پخش نمیکرد و آقای اصغر فرهادی که کارگردانی مراسم و ساخت فیلم به عهده اش بود ،حسابی کلافه شده بود...برام جالب بود که در لحظه همه دست به تلفن  شدن برای پیدا کردن یک دستگاه سالم تا مبادا مراسم از دیدن فیلم زیبا و شاعرانه ،محروم...کاش این همبستگی هم در زمان حیاتش ،برای کمک به مشکلاتش و مهجور نماندنش اتفاق میفتاد،شاید...
  • بالاخره دستگاه درست شد و مراسم با تاخیر آغاز و تصویر و خاطره و شعر و کلام و آه و صدای هق هق های خفه و ناله های مادر داغدارش در سالن پیچد...
  • نمیدونم..همانطور که نتونستم برای گفتن چند کلمه در فیلمش برم،الآن هم احساس بد و بغضی که دارم مربوط به اینه که خوب بعدش ؟؟؟!!!
  • همه تلاش کردن مراسمی خوب برایش بگیرند و حق مطلب را ادا کنند ولی حالا چی؟ از عمو خسرو احمدی که همه جوره سنگ تمام گذاشت تا باقی..ولی فکر میکنم این داغ فقط برای مادر و پدرش خواهد ماند..واقعیت تلخی در این تابو وجود دارد...همه به نوعی و شکلی میتونن با مرگ بزرگتر ها و مسن هاکنار بیان ولی وقتی خرق عادت میشه..خدا به بازمانده ها صبوری بده...
  • قبل از شروع مراسم به آناهیتا اقبال نژاد گفتم میای بریم توی سالن انتظار بشینیم ؟ و رفتیم..عاشق سالن انتظار مولوی هستم.در هر وقت سال و هر ساعت روز که اونجا بشینی ،انگار وسط آبان و آذره!! شیشه قهوه ای پنجره هاش همیشه آدمو به پاییز پرت میکنه و پاییز که دیگه حرفش گفتنی نیست..و هردومون چشم دوختیم به چشم انداز بیرون و دانشجوهای امروزی و هردومون فلاش بک زدیم به دانشجویی خودمون و اون سالها و اون روزا..میدونم خیلی ازین شاخه به اون شاخه پریدم..شاید اینم بدلیل خرابی و آشفتگی ذهنی و بغضیه که الآن دارم..که نمیتونم متمرکز باشم...که نمیتونم نگم مرگ در یک قدمی ماست...قدر هم رو بدونیم و عاشق بمونیم...نمیتونم نگم..
/ 2 نظر / 11 بازدید
حامد

رامین را از دوران هنرستان ولی عصر که در شهر رشت است میشناختم. هم مدرسه نبودیم ولی هر دو علاقمند به هنر بودیم. تا اینکه رفت تهران دانشگاه و دیگه سرش شلوغ شد دیر به دیر میدمش ولی همانطوری بود صمیمی و بی ادعا . تا اینکه بعد از سالها یک شب در رشت دیدمش گفت آمده برای یک پروژه مذهبی تحقیق کنه و من هم کمی اطلاعات بهش دادم گفت میشه چند روز با هم بریم تحقیق بهش گفتم من دیگه حال و حوصله فیلم و سریال و آدمهای دور و برش را ندارم و نمیخوام قاطی بشم ولی چون میخوام چند روز با یک دوست قدیمی باشم باشه . با هم رفتیم نصف گیلان را دیدیم پر از ایده بود با هر چیزی یک ایده برای فیلم نامه داشت اگر کسی باهاش بود و ایده هاش را می نوشت حداقل ده تا فیلم نامه خوب در همان چند روز می توانست بنویسد. مثلا یک موضوعی تو لاهیجان میدیم بعد یک مکانی در یک روستا تو رودسر و در ادامه یک آدم شل (لنگ) در چابکسر این سه تا موضوع را سریع به هم وصل میکرد و یک فیلم نامه از اینها در می آورد. هر جا که میرفتیم از مقامات محلی گرفته تا آدمهای عامی همه از مصاحبتش خوشحال میشدند . بلاخره کار کلید خورد من نفهمیدم که چی شد که دوباره با فیلم و هنر قاطی شدم ا